گنجور

 
نورس دماوندی

مرا سروی است نخل وادی ایمن به قربانش

فدایش طور و شمع طور باد ای من به قربانش

گرفتم در چمن سرمشق تسخیر از گل شبنم

زشوخی طفل اشکم رفته از دامن به قربانش

به تن برداشتم چون زخم شمشیر تغافل را

دو دل گشتم که اول جان کنم یا تن به قربانش

غبار هندوی خطش ریحان تر باشد

زبان چون لب گزم گویم اگر سوسن به قربانش

به یادش گر چنین جو شد بهار از شبنم اشکم

ببین چون می رود مشاطه ی گلشن به قربانش

حریم گلشن کویی که دل بر گرد او گردد

نگارستان چین بتخانه ی از من به قربانش

شب این نقش خیال تازه از فانوس می بستم

روم آن شمع را یکتایی پیراهن به قربانش

قبول رگ نخواهد کرد نورس گوهر تیغش

نخواهد مدعی رفت از رگ گردن به قربانش

 
 
گوهر
نورس دماوندی

چرا گویم که گل یا لاله یا گلشن به قربانش

غزال وحشی ام اهلی است یا رب من به قربانش

زبان چرب من چون شمع پرتو در بغل دارد

توانم در شب تاریک شد روشن به قربانش

کمان ابروانش را که شد چاک دلم قربان

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه