نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۳۱۳

سر کشد گر دلم از سودایش

زلف زنجیر نهد بر پایش

سخنم رنگ خموشی دارد

چون زبان نگه گویایش

سرو تا شد طرف نسبت یار

نازها می‌کند از بالایش

نیشکر خامهٔ تحریر شود

از حدیث لب شکرخایش

همه تن چشم ز طوق قمری‌ست

سرو حیران قد رعنایش

ناله‌ام سرمهٔ چشم اثر است

نورس از تربیت سودایش