سرکشد گر دلم از سودایش
زلف زنجیر نهد برپاش
سخنم رنگ خموشی دارد
چون زبان نگه گویایش
سرو تا شد طرف نسبت یار
نازها می کند از بالایش
نیشکر خامه ی تحریر شود
از حدیث لب شکرخایش
همه تن چشم ز طوق قمری است
سرو حیران قد رعنایش
ناله ام سرمه ی چشم اثر است
نورس از تربیت سودایش