زعجز من لب لعل تو طرح کرد اعجاز
تو را نیاز من آورده است بر سر ناز
ز دست درحرکت باشد آستین دایم
جهد به زور حقیقت همیشه نبض مجاز
به خاک تیره نشسته است شمع از این شهپر
مکن دگر به پر و بال عاریت پرواز
مسلمی تو چو اندازه را نگهداری
توان زهر خطری جستن از همین انداز
فلک سوار و جهانگیر و تاجور گردد
چو صبح هر که در این روزگار شد غماز
خدنگ طعنه خطوط شعاعی اش باشد
چو آفتاب شود هر که در جهان ممتاز
چو دل به رفتن جان می خوری ز بی جگری
تو را چو اطلس افلاک گشته پا انداز
چو جسم گشت نحیف و نزار بگدازد
لباس کهنه ی پوسیده را به دور انداز
به سوز خویش چو نورس بساز و دم درکش
که پاک می شود از غش طلا به قدر گداز


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
زمانه اسب و تو رایض، به رای خویشت تاز
زمانه گوی و تو چوگان به رای خویشت باز
اگرچه چنگ نوازان لطیف دست بوند
فدای دست قلم باد دست چنگ نواز
تویی، که جور و بخیلی به تو گرفت نشیب
[...]
اگر چه دیده افعی بخاصیت بجهد
بدانگهی که زمرد بدو بری بفراز
من این ندیدم، دیدم که خواجه دست بداشت
برابر دل من بترکید چشم نیاز
اگر دو دیده افعی بهخاصیت بکند
بدانگهی که زمرد بدو برند فراز،
من این ندیدم و دیدم که میر دست بداشت
برابر دل من بترکید چشم نیاز.
بهشتوار شد از نوبهار گیتی باز
در بهشت بر او کرد چرخ گوئی باز
درم درم شده روی زمین چو پشت پلنگ
شکن شکن شده آب شَمَر چو سینه باز
سرشگ ابر کند هر فراز را چو نشیب
[...]
چو عزم کاری کردم مرا که دارد باز
رسد به فرجام آن کار کش کنم آغاز
شبی که آز برآرد کنم به همت روز
دری که چرخ ببندد کنم به دانش باز
اگر ندارم گردون نگویدم که بدار
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.