زعجز من لب لعل تو طرح کرد اعجاز
تو را نیاز من آورده است بر سر ناز
ز دست درحرکت باشد آستین دایم
جهد به زور حقیقت همیشه نبض مجاز
به خاک تیره نشسته است شمع از این شهپر
مکن دگر به پر و بال عاریت پرواز
مسلمی تو چو اندازه را نگهداری
توان زهر خطری جستن از همین انداز
فلک سوار و جهانگیر و تاجور گردد
چو صبح هر که در این روزگار شد غماز
خدنگ طعنه خطوط شعاعی اش باشد
چو آفتاب شود هر که در جهان ممتاز
چو دل به رفتن جان می خوری ز بی جگری
تو را چو اطلس افلاک گشته پا انداز
چو جسم گشت نحیف و نزار بگدازد
لباس کهنه ی پوسیده را به دور انداز
به سوز خویش چو نورس بساز و دم درکش
که پاک می شود از غش طلا به قدر گداز