گنجور

 
نورس دماوندی

بنای دون نخواهد غیر پستی پایه ای دیگر

ندارد طفل خست جز گرفتن دایه ای دیگر

به چشم اهل دین دنیا و مافیها نمی آید

بجز خست ندارد اهل دنیا مایه ای دیگر

ز راه بی حجابی گل ز چشم آب و رنگ افتد

حیا در پرده باشد حسن را پیرایه ای دیگر

کباب از آفتاب عارضت نظاره ای دارم

دلم را چتر آن کاکل بود سرمایه ای دیگر

بهار تازه ی خط صفحه ی گلزار حسنت را

رعونت سایه سرو تو را همسایه ای دیگر

چو نخلی را ثمر شد دسترس فیض دگر دارد

رسایی جلوه ی ناز تو را سرمایه ای دیگر

به طاق ابروی مردانه ات ساغر زند نورس

که باشد مصحف رخسار را خط آیه ای دیگر