گنجور

 
نورس دماوندی

زهی عتاب تو از شربت حیات الذ

به کام ذائقه دشنامت از نبات الذ

تو را شود پر طاووسی از غضب چون رنگ

ز لطف نازش و قهرت به کاینات الذ

لذیذتر جز شکر خند خنده دزدیدن

تغافلت به مراتب ز التفات الذ

سرشته اند در آن آب ورنگ جوهر جان

ز خار گلشن کویت به این جهات الذ

نشانه ای است که میدان کشی برای نیاز

رمیدن تو مرا از ملاطفات الذ

به کعبه ی دلم احرام بستنت اولی

که هست جلوه بتان را به سومنات الذ

هزار معنی نازک از آن توان فهمید

ز بوسه ی تو تبسم به این صفات الذ

چنین که پیرهن تن تو را قلمکارست

به گرم سوت تو طرح محرمات الذ

زیاده است تعلق به خشم و ناز مرا

تعرض تو مرا از توجهات الذ

به نام نورس عاشق ادا معمائیست

خموشی تو ز شیرینی نکات الذ