گنجور

 
نورس دماوندی

نظر کی مو شکاف از خط آن رخسار بردارد

که هر مرغوله اش زنجیر بر پای نظر دارد

به آیینی که مژگان تکیه بر لخت جگر دارد

به هر جزء دلم آمیزش آن موی کمر دارد

گران خیزی کند طوفانی خواری عزیزان را

در این دریا زلنگر بیشتر کشتی خطر دارد

سرت را بوسه گاه تیغ می سازد تن آرایی

که بر سر ابلق مقراض شمع از تاج زر دارد

مکش تیغ زبان خویش را بر مُهر خاموشی

که اینجا بیشتر شمشیر آفت از سپر دارد

کسی پوشد نظر از آبروی مردم دانا

که چشمش آب مروارید نقصان گهر دارد

سرشکم عرض حیرت می دهد در عین بی تابی

زشوخی های تمکین تو رنگی چشم تر دارد

به گلشن صحبت ما بیشتر با لاله در گیرد

که برگ عیش از داغ دل و خون جگر دارد

زجولان رم آهو نگاه من چه می پرسی

که نقش پایی از چشم غزالان شوخ تر دارد

نفهمیدست نورس لطف صافی را ز دردآن کس

که از رخسار خوبان چشم بر طرف کمر دارد

 
 
گوهر
عمعق بخاری

خوشا باد سحرگاهی، که بر گلشن گذر دارد

که هر فصلی و هر وقتی یکی حال دگر دارد

گهی بر عارض هامون ز برگ لاله گل پوشد

گهی بر ساحت صحرا ز نقش گل صور دارد

دم عیسی‌ست، پنداری، که مرده زنده گرداند

[...]

امیر معزی

مَلِک سنجر جهانداری به میراث از پدر دارد

پدر شادست در فردوس تا چون او پسر دارد

ز فرّ و رسم و آیینش بیاراید همی‌گیتی

که فَرّ عمّ و رسم جدّ و آیین پدر دارد

بدو نازد همی دولت که با دولت خرد دارد

[...]

سنایی

مسلمانان سرای عمر، در گیتی دو در دارد

که خاص و عام و نیک و بد بدین هر دو گذر دارد

دو در دارد: حیات و مرگ کاندر اوّل و آخر

یکی قفل از قضا دارد، یکی بند از قَدَر دارد

چو هنگام بقا باشد، قضا این قفل بگشاید

[...]

جمال‌الدین عبدالرزاق

مرا گویند مولانا ترازویی‌ست کز عدلش

نه میل این یکی دارد نه قصد آن دگر دارد

درین شک نیست کو همچون ترازویی‌ست زین معنی

که میلش سوی آن باشد که او زر بیشتر دارد

مجیرالدین بیلقانی

هوا ز انسان خنک شد کز جنان حورا همی گوید

خنک آنکو درین سرما مقام اندر سقر دارد

ز مرغی کو خورد آتش حسدها می‌برد مرغی

که طوبی آشیانست وز کوثر آبخور دارد

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه