گنجور

 
نورس دماوندی

عالمی در نشاه می پیچد می مینای صبح

جام لبریزی بود خورشید از صهبای صبح

روی کار اطلس افلاک روشندل بود

دیده ی پندار تصویرست بردیبای صبح

خار در پا رفته نظاره مژگان را مکن

کز گل فیض است رنگین دامن صحرای صبح

ساحل این لُجّه ی فیاض باشد آفتاب

تا چه باشد آب و تاب گوهر دریای صبح

نیست جز صدق و صفا پیرانه ی روشن دلان

آمد این تشریف والا هست بر بالای صبح

نامه ی عصیان سفید آه سحرگاهی کند

خط ظلمت محو سازد خانه ی انشای صبح

زیرسنگ خواب غفلت دامن مژگان ماست

کرد بخت عالمی بیدار اگر غوغای صبح

از دم پیران گشاید عقده ی کار جوان

می کند خورشید عالم گیری از بالای صبح

عالمی در زیر عطف دامنش آسوده اند

بس رسا افتاده نورس خلعت والای صبح