عالمی در نشاه می پیچد می مینای صبح
جام لبریزی بود خورشید از صهبای صبح
روی کار اطلس افلاک روشندل بود
دیده ی پندار تصویرست بردیبای صبح
خار در پا رفته نظاره مژگان را مکن
کز گل فیض است رنگین دامن صحرای صبح
ساحل این لُجّه ی فیاض باشد آفتاب
تا چه باشد آب و تاب گوهر دریای صبح
نیست جز صدق و صفا پیرانه ی روشن دلان
آمد این تشریف والا هست بر بالای صبح
نامه ی عصیان سفید آه سحرگاهی کند
خط ظلمت محو سازد خانه ی انشای صبح
زیرسنگ خواب غفلت دامن مژگان ماست
کرد بخت عالمی بیدار اگر غوغای صبح
از دم پیران گشاید عقده ی کار جوان
می کند خورشید عالم گیری از بالای صبح
عالمی در زیر عطف دامنش آسوده اند
بس رسا افتاده نورس خلعت والای صبح