بس که در دل آب حیوان لبش خون کرده است
زنده رود دیده را هم چشم جیحون کرده است
در غبار خاطر از حیرت فرو رفتم به خاک
تا زگنج آیینه را حسن تو قارون کرده است
از شمیم سنبل خطش به گلشن عندلیب
بوی گل را از حریم باغ بیرون کرده است
جوهر آیینه از عکسش رگ یاقوت شد
با تبسم تا چها آن لعل می گون کرده است
شرم حسنش غنچه می سازد گل خورشید را
چون شفق تا چهره را از باده گلگون کرده است
می کشد از ضعف در بر سایه ی مژگان مرا
بس که چشم یار بیمارم به افسون کرده است
سرمه گون شد روزم از چشمی که شوق دیدنش
عکس لیلی را نگه در چشم مجنون کرده است
نورس امشب در سواد سینه بر هفت آسمان
ناله ام با آه تمهید شبیخون کرده است


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.