گنجور

 
نورس دماوندی

در حلقه‌های زلف چو دل خانه‌ها گرفت

اول ز لعل مغبچه پروانه‌ها گرفت

چشمم به گریه زان لب میگون کشید جام

تسبیح داد از کف و پیمانه‌ها گرفت

فغفور دل کشید چو لشکر ز اشک و آه

در چین زلف یار پری خانه‌ها گرفت

نگذاشت دل به داغ غمش آشنا شود

آن تند خو که مشرب پیکانه‌ها گرفت

در هند زلف سود ز سودا ندیده‌ام

فال مکرّری دلم از شانه‌ها گرفت

هرکس که پاس سکّه از این قوم قلب داشت

مسکن چو گنج در دل ویرانه‌ها گرفت

غافل مشو ز حاصل احسان که ابر را

بخشید بحر آبی و دُردانه‌ها گرفت

مانع شده است سرکشی شعله را به چوب

هر کس جنون به سنگ ز دیوانه‌ها گرفت

از جام حرف دوست می وصل می‌کشیم

نورس گلاب از گل افسانه‌ها گرفت