در حلقههای زلف چو دل خانهها گرفت
اول ز لعل مغبچه پروانهها گرفت
چشمم به گریه زان لب میگون کشید جام
تسبیح داد از کف و پیمانهها گرفت
فغفور دل کشید چو لشکر ز اشک و آه
در چین زلف یار پری خانهها گرفت
نگذاشت دل به داغ غمش آشنا شود
آن تند خو که مشرب پیکانهها گرفت
در هند زلف سود ز سودا ندیدهام
فال مکرّری دلم از شانهها گرفت
هرکس که پاس سکّه از این قوم قلب داشت
مسکن چو گنج در دل ویرانهها گرفت
غافل مشو ز حاصل احسان که ابر را
بخشید بحر آبی و دُردانهها گرفت
مانع شده است سرکشی شعله را به چوب
هر کس جنون به سنگ ز دیوانهها گرفت
از جام حرف دوست می وصل میکشیم
نورس گلاب از گل افسانهها گرفت