در آستین مرا است ز بحرین دیده ها
صد دجله خون به ماتم سر خیل اولیا
آب گهر چو سنگ شود منبع شرار
گرد چو گرم اشک جهانسوز بحرها
چون رشته های شمع زسوز جگر دهد
سامان گریه هر سر مویم جدا جدا
تابیده دل زطره ی مقتول دود آه
از بهر داغ سوختن جان فتیله ها
واحسرتا که روبه غدار روزگار
بندد ز خون شیر خدا پنجه را حنا
دردا که کرده است قلم نخل باغ دین
شمشیر ابن ملجم بد نقش بی حیا
تارک شکافت تیغ به زهر آب داره خصم
کرد از نیام نامزد حجت خدا
محراب و قبله ی دو جهان را زپا فکند
در مسجد آن مرادی نامرد بدبنا
شمشیر زد به تارک شه دردم سجود
راکع چو تیغ خویشتن از نیت جفا
بیت الله آنکه مولد خود ساخت از شرف
هم جان دهد ز حادثه در خانه ی خدا
در خاک و خون فتاده ی ناقص ترین خلق
چابک سوار عرصه ی میدان لافتی
آن دم که برق تیغ شد از تارکشن بلند
در پیشگاه قرب ز جا جست مصطفی
امید کوچ کرد ز سرمنزل مراد
آمد فرود تیغ چو بر فرق مرتضی
تا ساق عرش موج زن از خون نموده اند
بحرین دیده را حسنین از پی عزا
فریاد از آن دمی که جگر گوشه ی بتول
بیند به خون خضاب چو گیسوی مشک سا
می کرد شاه با کف پرخون ز دست خصم
هر دم شفق نگار محاسن چو دیده ها
کرده است خون شاه به محراب جذب سنگ
رنگین حکایتی است به هنگامه ی جزا
ای وامصیبتاه که در پرده بی حجاب
سازد برهنه دختر زهرا سر از عزا
باران خون ز ناله فرو ریخت رعدوار
چشم ستاره بر فلک از ابرهای ما
از بس جگر گداز بود داغ این خبر
آید به دیده طفل سرشک آتشین قبا
سرمشق جرات این حرکت را یزید کرد
این خون ز کوفه موج زند تا به کربلا
طرح شفق نکرد افق وقت با مداد
در خون طپید صبحدم از داغ این ادا
بر تن الف کشید در این ماتم آفتاب
واکرد در مصیبت او شام طره ها
مینای نه سپهر لبالب شود ز خون
گرنم برون دهد ز جگر میل غصه ها
از بهر جاه و مطلب ناپایدار دهر
آمد ز خصم بر سر آل عبا چها
شاهان دین چو فرض نمودند دولتش
منظور شه چه مطلب دنیا شود چرا
مقصود رقت که دلخستگان کنند
نورس به طرح مرثیه هم شد غزل سرا