گنجور

 
نورعلیشاه

کسیکه عشق تو بر نقد دل شدش صراف

چو زرخالص از هر غشی نماید صاف

اگر تو طالب اکسیر عافیت هستی

مسوز سیم و زر عمر ز آتش اخلاف

نهی بکوره اسراف نقد و نسیه بچند

خدای دوست نمیدارد اینقدر اسراف

ترا ببوته چه حاجت ز کردن زیبق

بملح ساجی و گوگرد سرخ فرش و لحاف

به تند و شورقناعت بکش تو زیبق نفس

که کیمیای تو اینست و نیست این بگزاف

نظر ز سیم و زر قلب ناکسان دربند

بدار ضرب محبت چونور شو صراف

 
 
 
از گنجینهٔ گنجور دیدن کنید!
ابوالمؤید بلخی

شکوفه همچو شکاف است و میغ دیباباف

مه و خور است همانا به باغ در صراف

مولانا

بیا بیا که توی شیر شیر شیر مصاف

ز مرغزار برون آ و صف‌ها بشکاف

به مدحت آنچ بگویند نیست هیچ دروغ

ز هر چه از تو بلافند صادقست نه لاف

عجب که کرت دیگر ببیند این چشمم

[...]

سعدی

نه هرکه قوّتِ بازویِ منصبی دارد

به سلطنت بخورد مالِ مردمان به گزاف

توان به حلق فرو بردن استخوانِ درشت

ولی شکم بدَرَد چون بگیرد اندر ناف

صوفی محمد هروی

دو یار همدم و یک شیشه ای ز باده صاف

اگر رسد به تو این آرزو زهی الطاف

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صوفی محمد هروی
جامی

به از کدورت زهد ریاست باده صاف

بیار باده که بالای طاعت است انصاف

کجاست خانه آن ماه خانگی که کنیم

ز شوق صاحب خانه به گرد خانه طواف

غلام پیر مغانم که لطف مشرب او

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه