گنجور

 
نورعلیشاه

بیا ای از رخت چشم بدان دور

مکن از خویش نیکان را تو مهجور

کنون کز ساغر عشرت شدی مست

چنین ما را بغم مگذار مخمور

ز رویت چشم هرگز برنداریم

که ما را در نظر هستی تو منظور

توان مستور مهرت داشت در دل

اگر ماندی می اندر شیشه مستور

مرا مستی ز لعل و چشم ساقیست

نه از جام بلور و آب انگور

دلی دیگر نمی بینم در این شهر

که نبود از غم هجر تو مسرور

ز رویت تافته تا نور نوری

تجلی زار گشته عالم از نور

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
منوچهری

به دهقان کدیور گفت انگور

مرا خورشید کرد آبستن از دور

کمابیش از صد وهفتاد شد روز

بدم در بستر خورشید پر نور

میان ما، نه عقدی، نه نکاحی

[...]

باباطاهر

اگر شیری اگر میری اگر مور

گذر باید کنی آخر لب گور

دلا رحمی بجان خویشتن کن

که مورانت نهند خوان و کنند سور

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از باباطاهر
ابوالفرج رونی

زهی دست وزارت از تو با زور

ندیده چشم گیتی چون تو دستور

ربیب الدین و دولت ای ز رایت

گرفته دین و دولت حظ موفور

به تو بنیاد دولت سقف مرفوع

[...]

سنایی

اگر چون زر نخواهی روی عاشق

منه بر گردن چون سیم سنگور

جهان از زشت قوادان تهی شد

که حمال فقع باید همی حور

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه