گنجور

 
نورعلیشاه

تا شدم حلقه بگوش در سلطان غریب

پاسبان حرمش گشتم و دربان غریب

من چسان روی بشکرانه نعمت ننهم

که غریبم من و مهمان شده بر خوان غریب

کی روا دار شود شاه خراسان جهان

گر چکد خون دل از دیده بدامان غریب

من همانروز بدادم دل و دانش برضا

که نهادم سر تسلیم بفرمان غریب

تا ثناگوی گل باغ غریبان شده ام

گشته ام بلبل دستان بگلستان غریب

تا سرت گوی بمیدان غریبان نشود

کی شود باخبر از قامت چوگان غریب

دیده بگشا و ببین نور علی را تو عیان

که شود روشن از آن چشم و دل و جان غریب

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
خواجوی کرمانی

طرّه مشکین نباشد بر رخ جانان غریب

زانک نبود سنبل سیراب در بستان غریب

ایکه گفتی گرد لعلش خط مشکین از چه روست

خضر نبود بر کنار چشمه ی حیوان غریب

گر بنالم در هوای طلعتش عیبم مکن

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه