گنجور

 
نورعلیشاه

تا دلم گشته مخزن اسرار

پرزیار است خالی از اغیار

دائم اندر دوائر ملکوت

جان بود مرکز و دلم پرگار

خوردم آبی ز چشمه عشقش

گشتم از نخل عمر برخوردار

نور رویش بدیده می بینم

دمبدم در تجلی انوار

صبحدم این ندا بگوش دلم

آمد از نزد ایزد غفار

که خودم ناصر و خودم منصور

خود اناالحق همیزنم بردار

همچو نور علی درآدر دیر

تا شوی واقف از بت و زنار

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
رودکی

بر رُخَش زلف عاشق است چو من

لاجرم همچو منش نیست قرار

من و زلفین او نگونساریم

او چرا بر گل است و من بر خار؟

همچو چشمم توانگر است لبم

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از رودکی
دقیقی

زان مرکّب که کالبد از نور

لیکن او را روان و جان ازنار

زان ستاره که مغربش دهنست

مشرق او را همیشه بر رخسار

عنصری

بارگی خواست شاد بهر شکار

بر نشست و بشد بدیدن شار

فرخی سیستانی

ای دل نا شکیب مژده بیار

کامد آن شمسه بتان تتار

آمد آن سرو جلوه کرده به ناز

آمد آن گلبن خمیده ز بار

آمد آن بلبل چمیده به باغ

[...]

منوچهری

هست ایام عید و فصل بهار

جشن جمشید و گردش گلزار

ای نگار بدیع وقت صبوح

زود برخیز و راح روح بیار

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه