گنجور

 
حکیم نزاری

ای دلِ درمانده به حبس وطن

لافِ سرا پرده‌ی بالا مزن

ما و منِ توست حُجُب در میان

این حُجُباتِ من و ما برفکن

ورنی در قطعِ‌طریقِ کمال

نیست حجابی بتر از ما و من

دعویِ‌اخلاص و محبت مکن

پس چو مرایی به ریا جان مکن

یا برو و پس روی او مکن

یا کمِ جان گیر و برستی ز تن

یا به مقاماتِ محبت در آی

یا سرِ خود گیر و زما بر شکن

در رهِ اخلاص مبین کفر و دین

در صفِ عشّاق مبین مرد و زن

بوشِ عطا می‌کنی ای اصلِ‌بخل

لاف صفا می‌زنی ای دُردِ دَن

شخص ز همسایگی‌ات در عذاب

روح ز هم خانگی‌ات در محن

با که توان گفت که من سال و ماه

در چه عذابم ز دلِ خویشتن

مغز تهی کردم و رمز آشکار

هیچ نه سِر ماند به من نه عَلَن

آری اگر چند صدف شد تهی

کم نشود قیمتِ دُرّ عَدَن

قصّه چه گویم که به جان آمده‌ست

کار نزاری ز دلِ پر فتن

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
رودکی

لقمه‌ای از زهر زده در دهن

مرگ فشردش همه در زیر غن

کسایی

عمر چگونه جهد از دست خلق

باد چگونه جهد از بادخَن

سروبنان کنده و گلشن خراب

لاله ستان خشک و شکسته چمن

بسته کف دست و کف پای شوغ

[...]

فرخی سیستانی

دی به سلام آمد نزدیک من

ماه من آن لعبت سیمین ذقن

بازنخی چون سمن و با تنی

چون گل سوری به یکی پیرهن

تازان چون کبک دری برکمر

[...]

مسعود سعد سلمان

ای ملک شیردل پیل تن

صفدر لشکرشکن تیغ زن

خسرو مسعود سعود فلک

بر سر تاج تو شده انجمن

دولت در خدمت و در مدح تو

[...]

نصرالله منشی

نیک برنج اندرم از خویشتن

گم شده تدبیر و خطا کرده ظن

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه