گنجور

 
حکیم نزاری

نخواهم هرگز از می توبه کردن

نمی ترسم ز خون رز به گردن

به روی دوستان تا می توان خورد

نخواهم اندُهِ بی هوده خوردن

اگر صد سال خواهم در جهان بود

بباید عاقبت ناچار مردن

نخواهد بود دنیا باکسی دوست

چرا باید به دشمن دل سپردن

دل عاشق چو باشد لوح محفوظ

نشاید نقش عشق از دل ستردن

نزاری مست باش اینجا که آنجا

نشاید جز محبت هیچ بردن

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
باباطاهر

دلِم تنگه ندانِم صبر کِردِن

ز دلتنگی بُوِم راضی بِمِردِن

ز شرم روی تِه مو در حِجابِم

ندانِم عرض حالِم واته کِردِن

کمال‌الدین اسماعیل

ز من بشنو حدیث بخل خواجه

که نتوان خوبتر زین وصف کردن

اگر روزی مصافی آیدش پیش

نهد حالی به زخم تیغ گردن

نیندازد به دشمن تیر از بخل

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه