گنجور

شمارهٔ ۸۸۱

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

من دوست می دارم تو را گو قصد من کن دشمنم

دنیی و عقبی عاقبت بر هم زنم گر من منم

چون زابتدا آورده ام ایمان به کفر زلف تو

از من عجب نبود اگر دنیا و دین بر هم زنم

دشمن چه می خواهد زمن آن از محبت بی خبر

من در محبت محکمم از طعن دشمن نشکنم

این دوستی با روح من روز ازل آمیختند

دشمن به شمشیر جفا گو کینه کش اینک تنم

خود دل نمی سوزد ترا بر آتش هجران من

آخر من بی دل ز جان چندین صبوری چون کنم

مسکین نزاری گفته ای چون است دور از روی تو

روزی به شب می آورم تا روز جانی می کنم

بر کار من چون زلف تو تاب پریشانی مده

از چشم خود چون اشک من بر خاک خواری مفکنم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام