گنجور

شمارهٔ ۸۶۳

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

دگر سفر نکنم گر به دوست بازرسم

هلاکِ خویشتن این بس که می کند هوسم

بقایِ عمر همی خواهم از خدا چندان

که رویِ دوست ببینم همین مراد بسم

حیات اگر به سر آید امید می دارم

که پیشِ دوست شود منقطع پسین نفسم

فراق هم به نهایت رسد ولی به وصال

مساعدت نکند بخت از آن همی ترسم

هلاکِ اهلِ نظر شربتِ مفارقت است

اگر نه زنده‌دلان را نه تیغ کشت و نه سم

ز یار دور فتادم چو عندلیب از گل

مگر خدای ببخشد خلاص ازین قفسم

تو آن مبین که سفر کردم از دیارِ حبیب

گرش ز پیش برفتم هنوز بازپسم

مرا مگوی نزاری بر او بده خاطر

به دیگری که ارادت نمی رود به کسم

به کفر و دین نکنم التفات در غمِ دوست

وگر قبول نداری به جانِ دوست قسم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام