گنجور

شمارهٔ ۸۵۶

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

دلم ببرد و قرارم برفت و معذورم

که کرد مستِ خراب آن دو چشمِ مخمورم

بتی که در طلبِ وصلِ او چو مدهوشان

گرم سر و دل و ترتیب نیست معذورم

مقرّرست به نزدیکِ عاقلانِ جهان

که من چو مردمِ دیوانه از خرد دورم

ز تابِ مهر چنانم تبِ فراق بسوخت

که زارتر ز جگرتفتگانِ محرورم

به صد شکنجه برآید ز اندرون نفسم

که زیرِ بارِ محبّت همیشه رنجورم

به آفتاب نیارم نگاه کرد از آنک

نظر به هر چه کنم ناظر است منظورم

صنم پرستم و الحمدلله از سرِ جهل

نه چون مقلّدِ دنیاپرستِ مغرورم

دلم سیاه شد از ظلمتِ شبِ هجران

که همچو سایه جدا اوفتاده از نورم

نه سهو رفت که از اقتباسِ نورِ خیال

شود چو روز منوّر شبانِ دیجورم

گرم به نور اشارت کنند وگر به ظُلَم

به هر طریقه که فرمان دهند مامورم

به حکمِ عشق کمین بنده‌ام نزاری ‌نام

اگر به مرتبه در ملکِ شاه دستورم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام