گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

کاش برون آمدی یوسف ما از نقاب

تا به ملامت حسود بیش نکردی خطاب

نی چه حدیث است نی ما که و یوسف کدام

شب پره و احتمال در نظر آفتاب

کیست که انگیخت باز در همه آفاق شور

چیست که افتاد باز در همه خلق اضطراب

مطرب داوود لحن بر سر من کن سماع

ساقی عیسی نفس بر کف من نه شراب

تیغ چو آب از قفا زود ببیند رقیب

بی هده در خون ما چند نماید شتاب

حاسد بدبخت را با روش ما چه کار

گو قصب خویشتن دور بر از ماهتاب

ای که به تلقین عقل غیبت ما میکنی

جهل مرکب تو را می فکند در عذاب

دام شیاطین منه بر سر کوی ملک

رو به فضولی مکن خانه ی بختت خراب

تیغ زبان می کشی در حرم پادشاه

جان بدهی عاقبت سر نبری زین طناب

طاعت جزوی و بس کوثر و باقی طمع

تشنه بسی شد فرو در طلب این سراب

ما اگر از شرب مِی باز نداریم دست

نزد تو باشد خطا زان که ندانی صواب

نعمت دارالبقا گر تو نخواهی مخواه

دولت کشف الغطا گر تو نیابی میاب

بر چو منی گر شراب نیست حلال ای عجب

بر تو وبال است نان بر تو حرام است آب

عاشق یوسف نه ای عیب زلیخا مکن

آتش غیرت مدم جان نزاری متاب

نغمه ی داوود بس گوش و حدیث رقیب

یوسف بنشسته پیش چشم زلیخا و خواب