گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

عشق اگر باز گرفتی ز گریبانم چنگ

خونِ دل برمژه از دیده نبودی آونگ

رنگ پوشیدم و هم رنگ نمی شد با من

هم بینداختمش نه منم اکنون و نه رنگ

تا دل و دیده نخواهند و نبینند به کس

کلبۀ کنج گرفتم ز فضایِ دلِ تنگ

خود نه من بودم و نه دیده و نه دل بر کار

عشق در خانه و من با دل و با دیده به جنگ

مردمان وعظ مگویید و ملامت مکنید

که محال است برون بردن ازین آینه زنگ

من خود از بحرِ ملامت به کناری برسم

که به دم در نتوانند کشیدم چو نهنگ

برو ای عاجز و در گوشۀ مسجد بنشین

که رهِ کویِ خرابات صراط است و تو لنگ

زاهدان گوشه نشینی به ضرورت کردند

تا نگویی به خرابات نکردند آهنگ

پیشِ محراب نشینند که نامحرم را

ره نباشد که درآید ز پسِ پردۀ چنگ

پردۀ ما مدر ای عاقل و تشنیع مزن

تو برو شیشۀ خود نیک نگه دار ز سنگ

تا کسی را به نزاری چه توقّع باشد

که نه اندیشۀ نامش بود و نه غمِ ننگ