گنجور

شمارهٔ ۷۵۲

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

مرا مکابره کشته ست بی خصومت و جنگ

به جفتِ چشمِ سیاه آن نگارِ سبز آرنگ

سمن سُرین غزلی چون غزالِ دست آموز

و لیک بر عقبش می رود رقیبِ پلنگ

ربوده گویِ ملاحت به زلفِ چون چوگان

نموده روزِ قیامت به قامتِ چو خدنگ

به دل بری همه اعضا و پیکرش چالاک

به چابکی همه شکل و شمایلش ارتنگ

به هر که بر گذرد چاره نیست تا نکند

دلش به سلسلۀ زلفِ چون کمن آونگ

به دادخواه چرا دامنش نمی گیرم

میانِ خلق وز چنگش برون کنم دلِ تنگ

چه گونه سر به گریبانِ غم فرو نبرم

که عشق باز نمی گیردم ز دامن چنگ

تَنُک دلانِ چو ما را چه قدر خواهد بود

که هوش می برد از مغزِ مردِ با فرهنگ

دلش نسوزد بر نالۀ نزاریِ زار

که گر به کوه رسد خون شود بر و دلِ سنگ

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام