گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

ای جانِ به لب رسیده بشتاب

خود را و مرا به نقد دریاب

دل رفت و تو نیز بر سر پای

اندیشه نمی کنی در این باب

بر نسیه چه اعتبار زنهار

در حاصل نقد وقت بشتاب

تسلیم شو و ز خود برون آی

نزدیک رهی ست تا به بوّاب

اما چو ز خود نمی کنی سیر

وامانده ای ز جمع اصحاب

از همت دوستان مددخواه

باشد نظری کنند احباب

بینی که ز دیر کعبه سازند

وز چار سوی صلیب محراب

جانا چو نمی شود میسر

ما را ز غمت به هیچ اسباب

در بادیة جمال رویت

لب تشنه بمانده ایم بی آب

از ناله من اثیر پر سوز

و زسینة من زمانه پر تاب

فرزند ادای نقد ما باش

بشنو سخن نزاری ای باب

با نوح نشین که بحر طوفان

نه پایان دارد و نه پایاب

ما را غم عشق تو چو دشمن

در معرکه می کشد چو قلاب

در سلسله می کشند ما را

ما بی خبر از بهشت در خواب