گنجور

 
حکیم نزاری

آخر مرا به جایِ تو باشد کسی دگر

نه‌نه به دوستی که نباشد گمان مبر

مشنو که حقِّ صحبتِ شب‌هایِ تا به روز

بر من شود فرامش و خاطر کنم دگر

تهمت مبر که عشقِ تو از سر شود برون

باور مکن که مهرِ تو از دل شود به در

در انتظارِ بادِ صبایم که گفت دوش

فردا شبت ز حالِ گلِستان کنم خبر

هرک آوَرَد به من ز عرق‌چین او نسیم

در پایِ او کشم صدفِ چشمِ پرگهر

دستم گرفته‌ای و قسم یاد کرده‌ای

کز عهد بر نگردم و پیمان برم به سر

با ما چو روزگار نکردی وفا نیست

از دوستی و یاریِ ما بر دلت اثر

تا خود تو را که گفت علی‌رغمِ ما که باز

هرگز دگر به کویِ نزاری مکن گذر

محکم نصیحتی‌ست که در گوش کرده‌ای

ای نورِ دیده مرحمتی کن به یک نظر

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عنصری

سروست و بت نگار من آن ماه جانور

ار سرو سنگ دل بود و بت حریر بر

فرخی سیستانی

باری ندانمت که چه خو داری ای پسر

تا نیستی مرا و ترا هیچ درد سر

همچون مه دو هفته برون آیی از وثاق

همچون مه گرفته درون آییم ز در

رغم مرا چو سرکه مکن چون بمن رسی

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از فرخی سیستانی
عسجدی

اخگر هم آتشست ولیکن نه چون چراغ

سوزن هم آهنست ولیکن نه چون تبر

کلکش چو مرغکیست دو دیده پر آب مشک

وز بهر خیر و شر زبانش دو شاخ وتر

منوچهری

آن سوسن سپید شکفته به باغ در

یک شاخ او ز سیم و دگر شاخ او ز زر

پیراهنیست گویی دیبا ز شوشتر

کز نیل ابره استش و از عاج آستر

قطران تبریزی

تا بیشتر زند بدلم عشق نیشتر

باشد مرا بمهر بتان میل بیشتر

اندیشه یکی پسر اندر دلم فتاد

هرگز نیامده ببر من چنو پسر

تا عشق آن پسر بسرم بر نهاد رخ

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه