گنجور

 
حکیم نزاری

مگر صبا به فلانی سلام ما برساند

که راز ما نکند فاش چونکه نامه بخواند

به قاصدی چه توان گفت خاصه قصه دری

که گر به کوه بگویم ز غصه خون بچکاند

کسی که درد جدایی ز دوستان نکشیده ست

هنوز تا نکشد قدر اتصال نداند

اجل کجاست که بر جان ما زند به شبی خون

مرا ز خویشتن و خلق را ز من برهاند

مرا مگوی پدر کز حبیب باز ستان دل

بلی که جان بدهم نیز اگرچه دل بستاند

محبتی که موکد بود میان دو مشفق

هنوز بعد قیامت هزار سال بماند

ضرورت است که فرزند پند بشنود آری

ولی قبول پذیرفتن ای پدر نتواند

ترا فراغت و مارا درون سینه جراحت

به تیر غمزه‌ء شوخی که از سپر بجهاند

کسی که دل به جگر گوشه ای نداد حیاتش

حرام باد که عمری به هرزه می گذراند

کنار دوست کسی را میسر ست گرفتن

که دامن از همه آلایش غرض بفشاند

ضرورت است نزاری جفای دوست کشیدن

چو سایه بر عقبش میرو ار ز پیش براند