گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

اگر به جایِ تو ما را کسی دگر باشد

به جز خیال نه ممکن بود اگر باشد

سری که در قدمت می رود به حکمِ قضا

دریغ نیست به دستِ من این قدر باشد

چو بالِ نسر بسوزد ز پرتوِ خورشید

اگر مقابل رویت جمالِ خور باشد

دل از نشیمنِ جان در هوایِ طلعتِ تو

سریع سیر تر از مرغِ تیز پر باشد

کنارِ وصل و به سد جان مضایقت هیهات

میانِ زنده دلان شیوۀ دگر باشد

کسی که هیچ نباشد نبیند الّا دوست

نظیرِ دوست ندارد گرش نظر باشد

به هرزه پس رویِ عقلِ مختصر نکند

مگر ز مرتبۀ عشق بی خبر باشد

به کویِ دوست مگر سخرۀ رقیب شود

به پیشِ تیرِ ملامت مگر سپر باشد

کلاه گوشۀ قدرس بر آفتاب رسد

سری که در قدمِ عشق پی سپر باشد

دگر به خانقهِ عارفان نیارامد

گرش به کویِ خراباتیان گذر باشد

نزاریا نبرد جان کس از تهمتنِ عشق

به عقل اگر همه دستان چو زالِ زر باشد

چه جایِ جان و دل است ای پسر که وقتِ شمار

دو کون در نظرِ دوست مختصر باشد

بکوش تا نشوی منعکس چون خودبینان

طریقِ عالمِ تسلیم پر خطر باشد