گنجور

 
حکیم نزاری

دلی که پیشِ غم از صابری سپر سازد

غذایِ دل مگر از گوشۀ جگر سازد

به رنجِ هجرِ تو در ساختم چو ممکن نیست

که با کسی به مدارا غمِ تو در سازد

دلِ زمانه بسوزد ز سوزِ من چو دلم

نوایِ عشقِ تو با نالۀ سحر سازد

مرا به عشقِ تو تقدیرِ چرخ راه نمود

اگر نه عقل ز پیشِ بلا حذر سازد

ولی چو حکمِ قضایِ سپهر نازل شد

گمان مبر که کسی دافعِ قدر سازد

دلم وصالِ ترا باز اگر اجل برسد

به هر حیل که بود چارۀ دگر سازد

اگر چه کار نزاری زمانه با تو نساخت

امیدوارم آری خدا مگر سازد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
مجیرالدین بیلقانی

دلی که تحفه تو جان مختصر سازد

بسا که قوت خود از گوشه جگر سازد

در آشیان دو عالم نگنجد آن مرغی

که او ز شیوه عشق تو بال و پر سازد

بر آن سری تو که از صبر همچو تیغ خطیب

[...]

فصیحی هروی

گرت خراب کند عشق تا ز سر سازد

بگو که تا بتواند خراب‌تر سازد

کرم نگر که فرستد هزار سیل جگر

چو دیده یک مژه خواهد ز اشک‌تر سازد

نه دیده سیر شود از تو و نه دل خرسند

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه