گنجور

شمارهٔ ۴۵

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

وقتی ز ما یاد آمدی هر هفته یی آن ماه را

اکنون ملال خاطرش بر ما ببست آن راه را

بی جرم غیرت می¬کند ور نیز جرمی کرده ام

هم چشم دارم کز کرم بردارد آن اکراه را

گر می کشد عین رضا ور نیز می بخشد روا

بر خون و مال بندگان حکم است و فرمان شاه را

عاشق ببودی جان بده تسلیم گرد و سر بنه

دست تصرف زین قبل در جان رسد دل خواه را

با اعتماد صابری با عشق کردم کافری

در پیش صرصر راستی وزنی نباشد کاه را

عشق جهان آشوب را بر هر طرف کافتد گذر

بانگ شبیخون برزند غارت کند بُن گاه را

بر مسندِ مصرِ دلم بنشست چون یوسف وشی

یعنی که بی مسند نشین رونق نباشد گاه را

قدرش نداند کس چو من یا چون زلیخا عاشقی

آری نباشد حاصلی از قدرِ یوسف چاه را

گفتم نزاری را مکن با زورمندان امتحان

بر شاخ بالا دست¬رس کمتر بود کوتاه را

اکنون ندامت می¬برد جان می¬کند خون می¬خورد

یارا ندارد لاجرم از دل برآرد آه را

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام