گنجور

شمارهٔ ۴۲۱

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

چه دردست این که آرامی ندارد

چه دورست این که انجامی ندارد

نگه کردم به دنیا ذرّه یی نیست

که از خورشید اعلامی ندارد

ندیدم هیچ صاحب دل ندیدم

که بر کف هم چو جم جامی ندارد

به واجب عزّتِ درویش می دار

که سلطان است اگر شامی ندارد

مکن بر مردمِ عاشق ملامت

که بیش از عاشقی کامی ندارد

جمادست آن به معنی جانور نیست

که خاطر با دل آرامی ندارد

به انسان کی کند ترجیح وحشی

که گردن بستۀ دامی ندارد

چه می خواهی نزاری را که بینی

نزاری جز همین نامی ندارد

سری دارد فدایِ مقدمِ دوست

به گردن بیش از ین وامی ندارد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعلین فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام