گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

عقل نه این دید نه آن باز گفت

عشق به من نام و نشان باز گفت

آن چه بدیدم نتوان بازدید

وآن چه شنیدم نتوان باز گفت

عشق فراگوش دلم برد سر

گر سخنی داشت نهان باز گفت

چشم نظر کرد و پذیرفت دل

سامعه بشنید و زبان باز گفت

گر ننهی با دگران در میان

سر نهان خانه ی جان باز گفت

می شنوی راست نزاری نخست

راز ندانست از آن باز گفت

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.