گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

مرا به صبر نمودن ، ثبات ممکن نیست

که بی تو زنده دلان را حیات ممکن نیست

بر آستان تو تسلیم گشته ایم چو خاک

سفر ز کوی تو در ممکنات ممکن نیست

بسی بگشتم و بسیار خوب رو دیدم

ولی به لطف تو در کاینات ممکن نیست

به سومنات اگر از صورت تو نقش برند

دگر که سجده کند پیش لات ممکن نیست

خلاص چشم نمیدارم ار بخواهی کشت

که از کمند تو کس را نجات ممکن نیست

ز سینه آتش عشق تو باز ننشید

به آب سر که به آب فرات ممکن نیست

تو فارغی و از این جانب آرزومندی

به غایتی است که آن را صفات ممکن نیست

خلاف عهد تو میگویدم عدو که بکن

فریب من به چنین ترّهات ممکن نیست

گمان مبر که نزاری دل از تو بردارد

نه در حیات که بعد از وفات ممکن نیست