گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

آفتِ جانِ من است طرّۀ جادوی دوست

کرد مرا جفتِ غم طاقِ دو ابرویِ دوست

رهزنِ خون ریز کیست غمزۀ غمّاز یار

دامِ دل آویز چیست حلقۀ گیسویِ دوست

غارتِ جان می کند در حرمِ دل مگر

عادتِ ترکان گرفت طرّۀ هندوی دوست

راحتِ جان بایدت رنج کش از زخمِ عشق

فرق منه در میان درد ز دارویِ دوست

سّرِ معانیِ دوست باز شناس آن گهی

سر مکش از عشقِ یار لاف زن از رویِ دوست

دشمنم آن بی نمک گر جگرم خون کند

باز نگیرد دلم پشت ز پهلویِ دوست

توبه پذیرد ز عشق هر نفسی دل و لیک

غیرِ طبیعت گرفت قاعدۀ خویِ دوست

عهد کند برخلاف راست که چون بنگرم

عهدِ درستش یکی ست با شکنِ مویِ دوست

بس که به میل نیاز چشمِ نزاری کشید

روشنیِ دیده را خاکِ سرِ کویِ دوست