گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

ای من غلام آنکه غلام غلام توست

در آرزوی جرعه ی جام مدام توست

جام جهان نمای جم و چشمه ی خضر

گر راست بشنوند زمن عکس جام توست

بر مقدم تو گر برود گو برو سرم

سرهای گرد نان جهان زیر گام توست

گر شد دل رمیده ی من رام عشق تو

نبود عجب که توسن افلاک رام توست

هرگز نه ممکن است که خواهد خلاص یافت

هر دل که قید سلسله ی همچو دام توست

جایی دگر کدام و پناهی دگر کجا

اینش نه بس که در حرم اهتمام توست

گر بگذرد نزاری بر یاد خاطرت

او را تمام اگر چه که او ناتمام توست

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.