گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

سرّی که در اوصاف و مقامات جنون است

از باصره و سامعه و نطق برون است

در عشق جمالی و کمالی‌ست ولیکن

آن را نتوان دید و نه دانست که چون است

جانیّ و دلی هست ولی در ره عشاق

گر جانست همه آتش و گر دل همه خون است

در بند وجودی و وجودت عدم توست

عاشق به کف قدرت معشوق زبون است

بر عاشق مسکین چه کنی عیب که در عشق

سرّیست که چون حکم قضا کن فیکون است

در دارشفایی که بنا کرد محبت

هر لحظه دوا کم بود و درد فزون است

از بادیه ی عشق به مقصد نبری راه

بی درد که دردت به دوا راه نمون است

با عشق به هم صبر محال است نزاری

در خلقت ازیرا حَرَکت ضدّ سکون است

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.