گنجور

شمارهٔ ۱۸۴

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

سرّی که در اوصاف و مقامات جنون است

از باصره و سامعه و نطق برون است

در عشق جمالی و کمالی‌ست ولیکن

آن را نتوان دید و نه دانست که چون است

جانیّ و دلی هست ولی در ره عشاق

گر جانست همه آتش و گر دل همه خون است

در بند وجودی و وجودت عدم توست

عاشق به کف قدرت معشوق زبون است

بر عاشق مسکین چه کنی عیب که در عشق

سرّیست که چون حکم قضا کن فیکون است

در دارشفایی که بنا کرد محبت

هر لحظه دوا کم بود و درد فزون است

از بادیه ی عشق به مقصد نبری راه

بی درد که دردت به دوا راه نمون است

با عشق به هم صبر محال است نزاری

در خلقت ازیرا حَرَکت ضدّ سکون است

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام