گنجور

شمارهٔ ۱۸۰

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

اگر عنایت غم نیستی که یار من است

که را غم من و اندوه بیشمار من است

غم تو یک نفس از من نمی شود غایب

هم اوست در همه عالم که یارغار من است

مرا نه یار و نه اغیار جز تو یاری نیست

غمی دگر نخورم چون غم تو یار من است

به دام زلف تو افتادم و عجب تر این

که من مقیدم و دام من شکار من است

اگر به وصل نخواهی نواخت واویلا

که مالک غم هجران در انتظار من است

نهاده ام سر بیچارگی و مسکینی

همین دگر چه به بازوی اقتدار من است

به ترک هستی خود گفتن و به بودن نیست

نه مرد کار چنینم اگر نه کار من است

ز پیر عشق شنیدم که گفت هر حلّاج

نه رازدار انا الحق نه مرد دار من است

شدم ز دست وگر باورت نمی شود

به خاک پای تو سوگند استوار من است

ز بس که خون دل از چشم من فرو ریزد

گمان برند که یاقوت در کنار من است

رعایتی دگرم گر نمی کنی باری

همین قدر که نزاری زار زار من است

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام