گنجور

 
حکیم نزاری

شاد باش ای دل دیوانه که دلبر با ماست

چه خطر گر همه عالم به خصومت برخاست

یک نفس نقد چو دریافته ای فوت مکن

غم فردا چه خوری بیهده فردا،فرداست

گر ملامت زده ی خلق شدی باکی نیست

هر کجا عشق گذر کرد ملامت ز قفاست

به عزا خانه ی کاشانه تفاوت نکند

عشق را میل به جایی ست که معشوق آنجاست

باغ فردوس به آرایش حوری خوب است

پس به هرگوشه که او هست بهشت دل ماست

ار به دوزخ بنشانندم با دوست خوش است

ور بهشت است که بی دوست بود عین خطاست

نه از آن طایفه ام من که فریبم به بهشت

یا از آن قول که در زحمت آسیب عناست

رنج و آسایش این هر دو به یک جو نخرم

که نه این یک بر من زشت و نه آن یک زیباست

راستی دوزخ مطلق به حقیقت آن است

که جگرسوخته ای از بر دلدار جداست

ممکن است از من دلسوخته باور نکنی

ز نزاری چه که در محضر این صدق گواست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
کسایی

هیچ نپذیری چون ز آل نبی باشد مرد

زود بخروشی و گویی «نه صواب است، خطاست»

بی گمان، گفتن تو باز نماید که تو را

به دل اندر غضب و دشمنی آل عباست

فرخی سیستانی

ترک من بر دل من کامروا گشت و رواست

ازهمه ترکان چون ترک من امروز کجاست

مشک با زلف سیاهش نه سیاهست و نه خوش

سرو با قد بلندش نه بلندست و نه راست

همه نازیدن آن ماه بدیدار منست

[...]

ناصرخسرو

بر تو این خوردن و این رفتن و این خفتن و خاست

نیک بنگر که، که افگند، وز این کار چه خواست

گر به ناکام تو بود این همه تقدیر، چرا

به همه عمر چنین خواب و خورت کام و هواست؟

چون شدی فتنهٔ ناخواستهٔ خویش؟ بگوی،

[...]

ازرقی هروی

رمضان موکب رفتن زره دور آراست

علم عید پدید آمد و غلغل برخاست

مرد میخوار نماینده بدستی مه نو

دست دیگر سوی ساقی که : می کهنه کجاست ؟

مطرب کاسد بی بیم بشادی همه شب (؟)

[...]

منوچهری

گر سخن گوید، باشد سخن او ره راست

زو دلارام و دل‌انگیز سخن باید خواست

زان سخنها که بدو طبع ترا میل و هواست

گوش مالش تو به انگشت بدانسان که سزاست

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه