گنجور

شمارهٔ ۱۳۹۶

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

شب مفارقت و روز هجر و تنهایی

که را بود به چنین شب دل شکیبایی

اگرچه از شب دیجور خود گرفته ترست

ملالت سوزندگانِ شیدایی

چه سود کان بت یوسف جمالِ بی رحمت

خبر ندارد از این ماتم زلیخایی

بسوخت آتش حسرت مرا و قوّت نیست

که در فراق بنالم ز ناتوانایی

چگونه بار جدایی کشم به پشتی صبر

مرا که پشت دو تا میشود ز یکتایی

همان به است که در کُنج خانه بشینم

ز دست سرزنش دوستان هر جایی

به عاقلان نکنم رغبت از ملالت طبع

خوش است صحبت دیوانگان سودایی

کنون که توبه شکستم درست میگویم

چه بیم پرده دری و چه بیم رسوایی

نزاریا چو شکر میدهی جگر می خور

که هم شکر خور مایی و هم شکر خایی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام