گنجور

شمارهٔ ۱۳۸۸

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

ندارم در همه شهر آشنایی

که پیغامی برد از من به جایی

غمِ دل با که گویم محرمی کو

که بتوان گفت با او ماجرایی

مرا دیر است تا از ماه رویی

تقاضا میکند در سر هوایی

نیم نومید از این دولت که داند

هنوزم هست در خاطر رجایی

خوشا گر دست دادی پای بوسش

ندانم تا چنین افتد قضایی

سری دارم فدای خاک پایش

چه برخیزد ز دست بی نوایی

شبی گر اتّفاق افتد که با او

به روز آریم در خلوت سرایی

چنان باشد که بر مسند نشیند

به شرکت پادشاهی با گدایی

نه زر نه زور کاری بر نیاید

به دست عاجزان چبوَد دعایی

به دامِ عشق تا از عشق گویند

نیفتد چون نزاری مبتلایی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام