گنجور

شمارهٔ ۱۳۷۵

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

شبِ وصال نبردم گمانِ روز جدایی

هلاک می‌شوم ای چشمه ی حیات کجایی

ز پای‌مالِ فراقت به هیچ وجه خلاصم

نمی‌شود متصوّر مگر تو با سرم آیی

نسیم‌وار کشم جان به پیشِ رویِ تو روزی

که بازآیی و بند بغل‌تر بگشایی

دمِ پسینم اگر پیش از آن که قطع بباشد

فرا رسی به سرم زندگانیم بفزایی

ز پیش چشم برفتی و در مقابلِ جانی

کجا روی که به حکمِ ازل حواله به مایی

بیا که ناله ی زارم محصّلیت فرستد

که آن‌قدر ندهد مهلتت که خط بنمایی

بیار اگر همه بر خونِ من بود که نپیچم

سر از خطِ خوشت ای رشکِ لعبتان ختایی

اگر به شرح نویسم که بی تو در چه عذابم

دلت بسوزد و رحم آوری و پیش بیایی

نگفته‌اند حکیمان که دل به دل کشد آخر

چو مایلم به تو چندین ز من ملول چرایی

من از تو جان نبرم عاقبت چنان که تو گفتی

برای آنم اگر نیز هم بر آن سرِ رایی

کمندِ عشق تو و گردنِ نزاری عاجز

که را امید بماند به هیچ روی رهایی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام