گنجور

شمارهٔ ۱۳۵۴

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

چه خوش بود که به بالینِ خفته ناگاهی

چو چشم باز گشایم مرا رسد ماهی

فقیر را چه سعادت ورایِ آن باشد

که سر به کنجِ خرابش در آورد شاهی

میانِ ظلمتِ شب نورِ طلعتش باشد

چو یوسفی که برآرد سر از بُنِ چاهی

اگر به تیغ زنند ار به تیر من باری

ز کویِ دوست فراتر نمی برم راهی

حذر ز دردِ دلم کآفتاب خیره شود

گر از درونِ پُر آتشم برآورم آهی

به اعتقادِ نزاری اگر به غیبتِ من

همه جهان به جوی ارزد و جوی کاهی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام