گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

چه خوش بود که به بالینِ خفته ناگاهی

چو چشم باز گشایم مرا رسد ماهی

فقیر را چه سعادت ورایِ آن باشد

که سر به کنجِ خرابش در آورد شاهی

میانِ ظلمتِ شب نورِ طلعتش باشد

چو یوسفی که برآرد سر از بُنِ چاهی

اگر به تیغ زنند ار به تیر من باری

ز کویِ دوست فراتر نمی برم راهی

حذر ز دردِ دلم کآفتاب خیره شود

گر از درونِ پُر آتشم برآورم آهی

به اعتقادِ نزاری اگر به غیبتِ من

همه جهان به جوی ارزد و جوی کاهی

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.