گنجور

شمارهٔ ۱۳۳۰

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

می‌بری از منِ مسکین دل و بر می‌شکنی

بس تو خود هیچ سخن نیست که در خونِ منی

خویشتن را به ارادت به تو دادم گفتم

عالمِ شیفتگی خوش‌تر و بی خویشتنی

اولم لطفِ تو برداشت بدان دل گرمی

و آخر از چشم بیفکند بدین ممَحنی

چاره‌ ای نیست که شیرین هم ازین جا انداخت

شور در خاطرِ فرهاد ز شیرین سخنی

بی‌وفایی تو ای یار درست اینجا شد

که حریصی به جگر خوارگی و دل‌شکنی

کاشکی سنگ دلت سخت حمایت بودی

وه‌که چون سست گروهی و چه نازک بدنی

کارِ یاران که هم از دستِ تو شد بی‌سامان

چون سرِ زلف نه شرط است که در پا فکنی

بر گرفتیم بر از شاخِ ملامت و اکنون

روی آن است که بنیادِ ملامت نکنی

از تو این چشم نبودش که شوی بی‌آزرم

تا به حدّی که دگر یادِ نزاری نکنی



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.