گنجور

شمارهٔ ۱۲۴۴

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

مگر تقدیر دل باری به غم رفته ست و سر بازی

الا ای دل چه می ترسی به جان من چه می نازی

بنای دوستی باید که باشد ثابت و محکم

محبّت چون ترا بستد دگر با خود نپردازی

ز دستت هیچ برناید مگر با صبر بنشینی

ز عقلت هیچ نگشاید مگر با عشق درسازی

اگر خواهی که گوی عشق از میدان بری بیرون

ز همت مرکبی سازی و بر کون و مکان تازی

نخواهی رفت با خود در مقامی خانه ی وحدت

مگر هم از برون کلّی و جزوی هر دو در بازی

صراط است این و اعما را نباشد حدِّ بگذشتن

به دست پادشاهان بر نزیبد عکّه را بازی

مکان لا مکان خواهی و دل بر تیره یخاکی

دوالک بازی آن جا کی توان کردن مکن بازی

نهاده منّتی بر حق که من از اهل اسلامم

به حج نارفته و حاجی غزا ناکرده و غازی

نزاری از تکبّر هیچ نگشاید تواضع کن

بنه گردن که آن جا در نمی گنجد سرافرازی

مشو مغرور اگر مشهور شد صیّت که چون بلبل

بمانی در قفس همواره محبوس از خوش آوازی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام