گنجور

شمارهٔ ۱۲۳۷

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

ای پیرِ سال‌خورده غمِ خود نمی‌خوری

رو خونِ رز مریز که بر خویش خون‌گری

بت در کنار داری و زنّار در میان

تا چون موحّدان نشوی از خودی بری

در ابتدا نه هم ز قیاسِ من و تو خاست

ترتیبِ بت‌پرستی و ترکیبِ بت‌گری

بود و نبود و رای و قیاس تو چیست بُت

زین جمله وا رهی اگر از خویش بگذری

این‌جا تو کیستی و من ای یار جمله اوست

پس چیست این که معترفم من تو منکری

توفیق بر نصیبهی فطرت مقدّرست

من بُردم آنِ خویش تو هم آنِ خود بری

گر یک طرف ز گوشه برقع برافکند

من ضامنم که بیش به خود باز بنگری

کورست عقل در رهِ عشّاق نه دلیل

خفّاش را رسد که کند دعویِ خوری

خطّ‌ِ یگانگی ندهندت نزاریا

تا لوحِ دل زحرف دویی پاک نستری

چون خاکِ راه معتکفِ کوی دوست باش

تا زیر پای نطعِ سماوات بسپری

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام