گنجور

شمارهٔ ۱۲۲۲

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

بس در جفا مکوش که از حد بمی بری

شاید اگر به جانب من بنده بنگری

نومید نیستم که برآید امیدِ من

باشد که باز بر سرِ افتاده بگذری

فرمان تراست هر چه کنی حاکمی ولیک

از خواجه کی بدیع بود بنده پروری

شاید که در قفایِ قدم می رود سرم

من با تو چون کنم به سرِ خویش سروری

از قتل من چه خیزد اگر چه به خونِ من

تعجیل می نمایی و زنهار می خوری

ای دوست رحم کن که اگر دشمنم رسید

بر من به کام طاقتِ آن هم نیاوری

در پایِ روزگار میفکن مرا ببخش

من کیستم که با تو زنم دستِ داوری

تسلیم بَر ده ام ز پیِ کعبه ی مراد

جهل است راه ِبادیه رفتن به سرسری

باشد نزاریا که به بیت الحرامِ عشق

راهت دهند اگرچه که چون حلقه بردری



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

پیشنهاد تصاویر مرتبط