گنجور

شمارهٔ ۱۱۹۷

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

گر سر و برگ بلای عشق نداری

ور دل و جان از برای عشق نداری

لاف محبت مزن که در ره وحدت

مرتبۀ اولیای عشق نداری

خانه ی جان از وجود خویش بپرداز

ور نه تو خود جای پای عشق نداری

نیستی آگه که در مراتب اکوان

منزل و ماوا و جای عشق نداری

طائر عرشی ولیک در قفس تن

مانده ای چون هوای عشق نداری

تا سر خود باشدت مده به تکلف

دست به پیمان که پای عشق نداری

همچو جعل گرد خویش گرد و ز گلزار

دور که بوی صبای عشق نداری

رو که به بازار اتحاد نزاری

هیچ متاعی بهای عشق نداری

تا متمکن به حبس خانه ی عقلی

راه به دولت سرای عشق نداری

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام