گنجور

شمارهٔ ۱۱۶۳

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

نه قبول کرده بودی که ز عهد برنگردی

چه گناه کردم آخر که خلافِ عهد کردی

به کجا روم زکویت به که التجا نمایم

که تو حیاتِ جانی که توم دوایِ دردی

من و دانش و محبت تو و هرچنان که خواهی

چه کری کند به خونم که تو آستین نوردی

نتوان به حیله بردن نه محبت از دلِ من

نه ز زلفِ شب سیاهی نه ز رویِ روز زردی

نه ملامتِ احبّا نه علامت اطبّا

که نه آن حرارت است این که ز دل رود به سردی

به وفا و عهد واجب شده سعی و جهد بر من

مگر این قدر نتوانم که به سر برم به مردی

به دو چشم گفتی اول بخورم غمِ نزاری

چو بدان رسید یک جو غمِ کارِ ما نخوردی



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.