گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

برفتی و ما را فراموش کردی

شراب مُرَوَّق بسی نوش کردی

چو نامم برآمد زبان در کشیدی

به زنهار انگشت در گوش کردی

چه کردیم از بی‌وفایی که ما را

ز جام جفا مست و بی‌هوش کردی

بر اسب جفا کوتلی برفزودی

جفا برفزودی ستم غوش کردی

همین بس سزای تو چون ناسزا را

کنارش گرفتی و آگوش کردی

به جانت که نیکو نگارا

که عهد نزاری فراموش کردی